اینو ببینید... روش کلیک کنید که بزرگ بشه... فقط ما ایرانیها اینجوری نیستیم ظاهرا!
دوتا از دوستام که اصلا همدیگه رو نمیشناسن استتوس(!)شون تو فیسبوک به طور اتفاقی زیر هم قرارگرفته:
Maryam is unhappy for no reason. 2h ago
تو را بانو نامیدهام
بسیارند از تو
بلندتر، بلندتر
بسیارند از تو
زلالتر، زلالتر
بسیارند از تو
زیباتر، زیباتر
اما بانو تویی
از خیابان که میگذری
نگاه کسی را به دنبال نمیکشانی
کسی تاج بلورینات را
نمیبیند
کسی بر فرش سرخ زرین زیرپایت
نگاهی نمیافکند
و زمانی که پدیدار میشوی
تمامی رودخانهها به نغمه درمیآیند
در تن من
زنگها آسمان را میلرزانند
و سرودی جهان را پرمیکند
تنها تو و من
تنها تو و من عشق من!
به آن گوش میسپاریم
پابلو نرودا )هوا را از من بگیر، خندهات را نه(
اینجا بشنوید با صدای حسین گودرزی
پیشی بیا منو بدزد.... پیشی بیا منو بدزد... پیشــــــــــــــــــــــــــــــــی بیا منو بدزد...
بعدش بیا باج خواهی...
سوال: خانم جوان زیبایی بدون نیاز به مترجم به خوبی به زبان فرانسه تکلم میکند. وضعیت هوا چگونه است.
الف: هوا آفتابی است.
ب: هوا ابریست.
ج: ربطی ندارد.
د: خیلی بی ادبی.
پسرک صبح که چشاشو واز کرد، همه جا تاریک تاریک بود. یه نسیم خنکی از پنجره میزد تو اتاق و جای تیک تیک اعصاب خورد کن ساعتش، شر شر بارون میومد. سرشو آورد لب پنجره و یه نیگاهی بیرون رو انداخت. اوه اوه چه بارونی... صد رحمت به شیلنگ... انگاری که سقف آسمون سولاخ شده باشه همین جوری شر و شر بارون بود که میریخت تو سر درختا و ماشینا. همه جام تاریک تاریک، سیاه سیاه...
- پیس، پیس، هی.... هی....
یه دونه از ابرا آروم اومد دم پنجره.
- با منی؟
- ها. چطونه شماها؟ چیه انقده گریه زاری میکنین؟ این سیاه چیه پوشیدین دلم گرفت...
- هه.. چیزی نیس ... یکی از بچه ها داشت از خاطرات سوزناکش میگفت... ماهام دل نازک... این شد که...
- خوب بابا. گریه بسه. امروز من میخوام شاد باشم. شماها که آسمونو سیاه کردین خوب دلم میگیره... آخه امروز تولدشه... تولد اون...
- اون؟
- اون دیگه...
- کدوم؟
- همون دیگه بابا... اون...
ابره هی توی اتاقو سرک کشید، هی نیگا کرد ولی کسی نبود...
- آهان... اون... من چقده خنگ شدم بابا...
- ها... بالاخره یادت اومد...
- بذار ببینم چیکار میتونم واست بکنم...
و رفت بالا پیش بقیه ابرا.
پسرک تا دوش بگیره و صبحونه شو بخوره، دیگه ابرا رفته بودن. هوا شده بود هوای بهار... یه آفتاب ملایم بعد بارون... با یه نسیم کوچولو... یه نسیم بهاریِ یه روز بیستم خرداد...
سوار دوچرخه ش شد و رفت و رفت. از چاله آب که عکس درخت توش افتاده بود رد شد. از تاب و سرسره و مجسمه دایناسور هم رد شد. از پیرمرد که با نوه هاش اومده بود پیاده روی و اون خانومه که داشت به گلای باغچه ش میرسید هم. از غازای کانادایی که نشسته بودن کنار رودخونه، از اون زوج میانسال که داشتن قدم میزدن و کیف میکردن تو این هوای خنک بعد بارون، از گلای رنگی رنگی اون باغچه قشنگ سنگیه، از اون آقاهه که داشت تو قایق ماهی میگرفت، از همه اونا رد شد. از همشون رد شد و رسید به اون نیمکت. همون نیمکت وسط گلای دم رودخونه.نشست اونجا یه نفس عمیق گنده کشید. مرغای دریایی رو نیگا کرد و ابرا رو که داشتن از بالای برجای اون ور رودخونه رد میشدن... نسیم میزد تو صورتش و یه حال خوبی بهش میداد...
- ایول چه ابرای با مرامی جدا...
رفت و یه گوشه ای یه دونه قاصدک پیدا کرد که پرهاش از دست اشکای اون همه ابر سیا سوخته غمگین قسر در رفته بود. یه قاصدک ورداشت فوت کرد جای بیست و هفت تا دونه شمع و تو دلش گفت:
- تولدت مبارک... هر جایی که هستی ...