Friday, July 18, 2008

اردو

نشسته بودم تو ایستگاه اتوبوس تو داون‌تاون... سه تا اتوبوس اونجا وایساده بود منتظر یه سری بچه‌های دبیرستانی... حول و حوش 16، 17 ساله... دخترا و پسرای شیطون همه با لباسهایی با رنگهای شاد. از وجنات این خوبرویان و پری‌پیکران معلوم بود که دارن میرن بیچ... با اتوبوسایی که از طرف مدرسه گرفتن... از قیافه‌هاشون معلوم بود که داشتن حسابی کیف می‌کردن... بعد فکر می‌کنم به جاهایی که ماها رو می‌بردن از طرف مدرسه یا دانشگاه... اونم با چه وضعی... ای بابا...

پ.ن. من نمی‌دونم اینجا چرا اگه یه نفر با بیکینی و یه شلوارک بیاد تو خیابون هیچ احساسی در آدم بر نمی‌انگیزه، اما تو ایران که باشی اگه یه دختره یه ذره ابروش نوکش تیز باشه یا ماتیکش قرمز باشه یا مانتوش یه هوا تنگ، 100 نفر تو خیابون می‌خوان... استغفرالله...

پ.ن.2. منم یکی از اون صد نفر...

Tuesday, July 15, 2008

غیرتی ها

- " تو میدونی مثل چی میمونی؟ مثل ابوموسی اشعری... ما نشستیم با هم عهد و پیمان بستیم که من «x» رو بدم به تو، تو «y» رو بدی به من... من صادقانه «x» رو در طبق اخلاص گذاشتم، بعد تو نامرد هردوتاشونو قر زدی...."

بخشی از مکالمه تلفنی آقای «نون» و آقای «الف» ...

توضیح واضحات یک: نگارنده در دیالوگ بالا هیچ نقشی ندارد. عرض شد صرفا جهت تنویر افکار پارازیتیک برخی جوانان گل‌مجنون که زیاد زیر آفتاب راه می‌روند.

توضیح واضحات دو: این که آقای «نون» اطلاعات تاریخی‌شان در حد کدو می‌باشد هم ربطی به نگارنده ندارد.

Tuesday, July 8, 2008

کرفس و دموکراسی

خورشت کرفس درست می‌کنم... وایسادم بالا سرش و هم­ می‌زنم هی... بوی نعنا و جعفری می‌زنه تو مخم و می‌بردم خونه خودمون... یاد دست پخت مامان... مثل اون دفعه... نه سال پیش... همین روزا... همون روز که مادرک* خورشت کرفس بارگذاشته بود... خواهرک* رفته بود کتابخونه دانشگاه... سفره رو انداختیم تو هال... جلوی کولر که خنک باشه... مادرک اما دلش شور می‌زد... خواهرک دیر کرده بود... زیاد پیش میومد، اما این دفعه مادرک دلش یه جور دیگه شور میزد... بوی نعنا جعفری قاطی شده بود با بوی دل شوره... با بوی انتظار... مادرک می‌رفت و از پنجره تو کوچه رو هی سرک می‌کشید... هی پیچ رادیو رو می‌چرخوند شاید یکی یه خبری بگه... خواهرک اما بالاخره اومد... با صورت گرگرفته که انگار کل راه و دویده باشه... مادرک دوید تا پایین پله ها و بغلش کرد و فشار داد... و خواهرک همینجور نفس نفس می‌زد... نفس نفس می‌زد و به زمین و آسمون بد و بیراه می‌گفت...

کرفسه داره تو آرام‌­پز جا میفته... بوی نعنا جعفری زیر دماغمه و فکر می‌کنم به آزادی، به دموکراسی، به امنیت و به همه چیزای خوش دیگه‌ای که نمی‌دونم اون مملکت کی رنگشونو می‌بینه...

* & **, copyright to gistelaTM

Thursday, July 3, 2008


“Freedom is the freedom to say two plus two equals four. If that is granted, all else follows.”

1984

Wednesday, July 2, 2008

اندر باب لزوم اعتماد بین زوجین

دیروز داشتم تلویزیون دیترویت رو نگاه میکردم، یه تبلیغی داشتش تو این مایه ها که ای مردم (یا شاید هم ای مردا!) بشتابید بشتابید یه تست بدین ببینید که شما آقای نازنین بابای بچتون هستین یا نه!!!!! بدوین اندازه یه گوش پاک کن بزاق بچتونو بیارین تست DNA بکنیم ببینیم که این بچه ناز گوگوری مگوری حاصل کار و زحمت و عرق ریختن خودتونه یا که کمک همسایه... بشتابید که همه شک و تردیدها رو از بین ببرید... تازه شیش تا هم مرکز تست در سطح دیترویت داریم...

احمقا... خوب که چی؟... بعدش چی؟؟... اینجاست که میگن "صلح و آرامش از حقیقت به‌تر است"...