Thursday, November 5, 2009

ماه پیشانو جان، ماه پیشانو

گفتمش برات خونه میسازم از خشت و گل ... گفت اگه دوسم داری جام بده تو خونه دل

اینجا گوش کنید

Monday, October 19, 2009

ایمیل اومده واسم با عنوان: افزایش قد!!!

آخه لاکردار، اول نگاه کن واسه کی داری میفرستی...

Thursday, October 15, 2009

جزیره

فردا فرار می‌کنم. از صف قرص اول صبح فرار می‌کنم، می‌آیم توی باغ. کنار مجسمه همیشگی و گلهای سفید بزرگ پُر پروانه. چشم‌هایم را می‌بندم. تو هم ببند. با هم می‌رویم به جزیره. هنوز همانجاست؟ روی اپن آشپزخانه؟ هست که؟ اگر نباشد هم مهم نیست، کورمال کورمال پیدایش می‌کنیم. تازه این‌جور کیفش هم بیشتر است. بالاخره جزیره توست. آدرس جزیره خودت را که گم نمی‌کنی، نه؟ می‌کنی؟ می‌رویم جزیره و توی شن‌های ساحل دراز می‌شویم. با یک نوشیدنی که یک نی دارد شکل چتر، دراز می‌شویم جلوی آفتاب. فکر می‌کنی فردا جزیره آفتابی باشد؟ اینجا همه به من و جزیره می‌خندند. عکس‌های جزیره را به پرستارها نشان دادم، ولی می‌خندند. عکس‌های جزیره. آنها که در ساحل گرفتیم. من و تو سالم و درسته توی عکس‌ها هستیم، ولی باز هم پرستارها فکر می‌کنند که جزیره نیست. ولی هست، نه؟ اشکال ندارد. بگذار پرستارها فکر کنند که جزیره نیست، هیچ جزیره‌ای در کار نیست. بگذار باز هم بخندند. بهتر. جزیره شلوغ نباشد بهتر است، نه؟ اینجا پرستارها همیشه می‌خندند. پرستارها روپوش سیاه می‌پوشند، ولی می‌خندند. همیشه می‌خندند. فکر می‌کنم خودشان هم می‌دانند که حال من خوب است. یکی از پرستارها که چشمهای مشکی بزرگ دارد -مثل چشمهای تو- ... نه، نه، مثل چشمهای تو نه، فقط مشکی و بزرگ. بگذریم. یکی از پرستارها دیروز برایم یک شهر ساحلی خریده. فکر می‌کنم قشنگ باشد. یک شهر کوچولوی آفتابی با خانه‌های رنگ خاک. کنار اقیانوس. شاید هم فقط یک خلیج کوچک باشد، نمی‌دانم. یک شهر کوچک بامزه، با قایق‌های دراز رنگ رنگی که باد توی بادبانشان افتاده. مثل باد که توی موهای تو می‌افتد. شاید به همین خاطر است که قایق‌ها را دوست دارم. فکر می‌کنم باید اسپانیا باشد. نمی‌دانم شاید هم جنوب فرانسه یا یونان. آنجا نرفته‌ای، نه؟ اشکالی ندارد. یک هفته‌ای تمام‌ش می‌کنم. درست که شد، دوباره فرار می‌کنم به همان جای همیشگی. چشم‌هایم را می‌بندم. تو هم ببند، بیا...

Monday, September 14, 2009

این خوبه...

Tuesday, September 8, 2009

آدمیزادست دیگر... گاهی دلش نمی­خواهد چیزی بنویسد....

پ.ن. همین یک جمله نقیض خودشه...

Tuesday, May 5, 2009

what my Desktop looks like!!!

Monday, May 4, 2009

آفتاب تازه غروب کرده بود. زیر نور کم این چراغ وسط بیایان فقط و فقط یک تلفن پیدا بود. معلوم هم نبود که کار کند. از کجا معلوم. این هم مثل قبلیها. زیر نور چراغ که سوسو میزد خاک معلوم بود و خاک. خاک خشک بیابان که با غلغلک باد به خودش میپیچید. تا کیلومترها چیزی پیدا نبود. تا دورها. تا آن چراغهای دور که دست نیافتنی مینمود.

خشخش کفشهایش کنار تلفن ساکت شد. دست کرد توی جیبش و آخرین سکهای را که مانده بود توی مشتش فشار داد. نفس عمیقی کشید و وقتی بیرون داد سکه توی تلفن کهنه تقی کرد و بوووووووووووووووووووق. با خودش برای هزارمین بار فکرکرد که کار درستی میکند یا نه؟ فکر کرد به این وسوسه درونش که باید کمک کند به آدمها. کمکشان کند وقتی که دارند اشتباه میکنند. "شایدم من دارم اشتباه میکنم. کی میدونه..." فکر کرد به اینکه شاید بعضی وقتها باید فرصت داد به آدمها. که انتخاب کنند. که اشتباه کنند. که خودشان بروند راههایی را که دیگران رفتهاند. چه کسی میداند، شاید آنها راه درست را پیدا کردند... جرینگ سکه وقتی از تلفن قدیمی بیرون افتاد کافی بود برای اینکه برش دارد و پرتش کند در دل این بیابان تاریک. با تمام زورش. جوری که حتی صدای زمین افتادنش را هم دیگر نشنود.

آفتاب تازه غروب کرده بود و زیر نور کمسوی چراغ وسط بیایان یک تلفن پیدا بود.خاک خشک کویر که با باد جابجا میشد و سایه محو مردی که آرام آرام دور میشد. تنها.

Monday, April 27, 2009


منبع: اولدفشن



Tuesday, April 21, 2009

کوئیز

«صلح » و «آرامش» از «حقیقت» چی چی تر است؟

Saturday, April 11, 2009

آقا بهغیر از من کسی هوس یه بسته چیپس استقلال پنج تومنی نکرده؟ چیپس چرب و چیلی تو یه نایلون بیرنگ دراز، که سرش یه مقوا منگنه شده باشه. از اون نایلونای نرم نه ها، از اون نایلونا که چق چق صدا میده. رو اون مقواهه هم که یه روش سفید شده -انگار که با مهر سیب زمینی مهر زده باشن- نوشته "چیپس استقلال، تلفن: فلان..." آآآآآی کاش الان یه دونه از اونا داشتم. همشون رو که خوردم، نایلونش رو تو دهنم میتکوندم که اون آخرین ذراتش هم هدر نره... امان از این نوستالژیـــــــــــا.......

دستای نوستالژی چرب چرب شد...

Thursday, March 26, 2009

داشتم ظرف می‌شستم و صدای شبکه سه هم تو glwiz میومد. یه بابایی داشت آواز می‌‌خوند:

... طرف چمن و طواف بستان / بي لاله عذار خوش نباشد

رقصيدن سرو و حالت گل / بي صوت هزار خوش نباشد...

و گوش‌های من اندازه دیش شده بود که ببینم بعدش رو هم می‌خونه یا نه... احساس بامزه‌ایه وقتی صددرصد مطمئنی که یه چیزی اتفاق نمی‌افته ولی با خودت میگی اگه بشه چی میشه!

Friday, February 27, 2009

گل من

"اگر کسی گلی را دوست داشته باشد که تو کرورها و کرورها ستاره فقط يک دانه ازش هست واسه احساس خوشبختی همين قدر بس است که نگاهی به آن همه ستاره بيندازد و با خودش بگويد: «گل من يک جايی ميان آن ستاره‌هاست»"

(شازده کوچولو، آنتوان دو سن‌تگزوپه‌ری)

پ.ن. گل من يک جايی ميان آن ستاره‌هاست...

Tuesday, February 3, 2009

"به خاطر آدم بزرگ‌هاست که من اين جزئيات را در باب اخترکِ ب۶۱۲ برای‌تان نقل می‌کنم يا شماره‌اش را می‌گويم چون که آن‌ها عاشق عدد و رقم‌اند. وقتی با آن‌ها از يک دوست تازه‌تان حرف بزنيد هيچ وقت ازتان درباره‌ی چيزهای اساسی‌اش سوال نمی‌کنند که هيج وقت نمی‌پرسند «آهنگ صداش چه‌طور است؟ چه بازی‌هايی را بيشتر دوست دارد؟ پروانه جمع می‌کند يا نه؟» -می‌پرسند: «چند سالش است؟ چند تا برادر دارد؟ وزنش چه‌قدر است؟ پدرش چه‌قدر حقوق می‌گيرد؟» و تازه بعد از اين سوال‌ها است که خيال می‌کنند طرف را شناخته‌اند.

اگر به آدم بزرگ‌ها بگوييد يک خانه‌ی قشنگ ديدم از آجر قرمز که جلو پنجره‌هاش غرقِ شمعدانی و بامش پر از کبوتر بود محال است بتوانند مجسمش کنند. بايد حتماً به‌شان گفت يک خانه‌ی صد ميليون تومنی ديدم تا صداشان بلند بشود که: -وای چه قشنگ!

يا مثلا اگر به‌شان بگوييد «دليل وجودِ شهريارِ کوچولو اين که تودل‌برو بود و می‌خنديد و دلش يک بره می‌خواست و بره خواستن، خودش بهترين دليل وجود داشتن هر کسی است» شانه بالا می‌اندازند و باتان مثل بچه‌ها رفتار می‌کنند! اما اگر به‌شان بگوييد «سياره‌ای که ازش آمده‌بود اخترک ب۶۱۲ است» بی‌معطلی قبول می‌کنند و ديگر هزار جور چيز ازتان نمی‌پرسند. اين جوری‌اند ديگر. نبايد ازشان دل‌خور شد. بچه‌ها بايد نسبت به آدم بزرگ‌ها گذشت داشته باشند".

 

Friday, January 16, 2009

خواستگاری

فقط فرض کنید که خاتمی دختر دم بخت بود، میخواستن بیان خواستگاریش. میکشت خواستگارو بس که میخواست فکر کنه...

Wednesday, January 7, 2009

Do you kill on God’s command?

Brother will kill brother
Spilling blood across the land
Killing for religion
Something I don’t understand

Fools like me, who cross the sea
And come to foreign lands
Ask the sheep, for their beliefs
Do you kill on God’s command?

Megadeth (Holy Wars 1990)

Thursday, January 1, 2009

حاج مهندس

این عکسها رو ببینید و خودتون نتیجه­ گیری کنید...

1 2 3 4 5 6 7

Sunday, December 21, 2008

"If I had a world of my own, everything would be nonsense. Nothing would be what it is, because everything would be what it isn't. And contrary wise, what is, it wouldn't be. And what it wouldn't be, it would. You see?"

"Alice in Wonderland"

Wednesday, December 17, 2008

آگهی ثبت اختراع

اینجانب پروفسور امیرحسین فردوسی طوسی به همراه همکارانم خانم دکتر گلنار اعتصامی، دکتر اشکان سوزنی سمرقندی و دکتر آرش اوحدی مراغه‌ای، موفق به اختراع یک سامانه! بسیار پیشرفته شده‌ایم که می‌تواند به 28 زبان رایج آدمهای فضایی با لهجه‌های مختلف سخن بگوید. یکی از مشکلات این کار عدم دسترسی به زبان موجودات فضایی بود که ما موفق شدیم با تکیه بر هوش بالای خود 28 زبان برای آنها به صورت کامل و با لهجه‌های مختلف اختراع بنمائیم که انشا... از این پس آدم‌های فضایی عزیز بتوانند به این زبان‌ها تکلم کنند. این سیستم هم‌اکنون توسط یک موشک مافوق سرعت نور که در زیرزمین منزل‌مان اختراع نموده‌ایم به فضا فرستاده شده تا انشا... موجودات فضایی را به صراط مستقیم هدایت بنماید. بدینوسیله اینجانبان از شهرداری ویندزور تقاضای مساعدت مالی مناسب و درشان این دانشمندان نابغه را داریم.

پ.ن: هر کس حرف‌های ما را باور نکند، خر است.


Sunday, November 9, 2008

یه مرد بود، یه مرد

- وای من همسایه­هام باز دارن دعوا می­کنن. زن و شوهرن...

- کاسه بشقاب پرت می­کنن؟؟

- از اونم بدتر... ولی خوبیش اینه که آقاهه همش کتک می­خوره...

- هه هه... کتک می­خوره؟؟؟؟

- و حسابی گریه می­کنه!

- جان؟؟؟!!!!؟!؟!؟

- بعـــله!! تازه چند روز پیش مرده بیچاره داشت گریه می­کرد، زنه می­گفت: "گریه توش نیستا، یا میری بیرون یا برو تو دستشویی!!!"

- جــــــــــــان؟؟؟!؟!؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!؟!؟!؟!؟؟!؟!

- ولی معلومه که خیلی هم­دیگه رو دوس دارن... چون بعد دعوا دست در دست هم خیلی رمانتیک میرن بیرون...

- بعــــــــــــــــله... بعــــــــــــــــــــله... مردم مردای قدیم...

 

Tuesday, November 4, 2008

کریستین امانپور امروز ظهر گفته بود که این انتخابات مثل انتخابات 76 ایرانه، نمیدونم چرا منم دقیقا یه همچین احساسی دارم...