Monday, April 27, 2009


منبع: اولدفشن



Tuesday, April 21, 2009

کوئیز

«صلح » و «آرامش» از «حقیقت» چی چی تر است؟

Saturday, April 11, 2009

آقا بهغیر از من کسی هوس یه بسته چیپس استقلال پنج تومنی نکرده؟ چیپس چرب و چیلی تو یه نایلون بیرنگ دراز، که سرش یه مقوا منگنه شده باشه. از اون نایلونای نرم نه ها، از اون نایلونا که چق چق صدا میده. رو اون مقواهه هم که یه روش سفید شده -انگار که با مهر سیب زمینی مهر زده باشن- نوشته "چیپس استقلال، تلفن: فلان..." آآآآآی کاش الان یه دونه از اونا داشتم. همشون رو که خوردم، نایلونش رو تو دهنم میتکوندم که اون آخرین ذراتش هم هدر نره... امان از این نوستالژیـــــــــــا.......

دستای نوستالژی چرب چرب شد...

Thursday, March 26, 2009

داشتم ظرف می‌شستم و صدای شبکه سه هم تو glwiz میومد. یه بابایی داشت آواز می‌‌خوند:

... طرف چمن و طواف بستان / بي لاله عذار خوش نباشد

رقصيدن سرو و حالت گل / بي صوت هزار خوش نباشد...

و گوش‌های من اندازه دیش شده بود که ببینم بعدش رو هم می‌خونه یا نه... احساس بامزه‌ایه وقتی صددرصد مطمئنی که یه چیزی اتفاق نمی‌افته ولی با خودت میگی اگه بشه چی میشه!

Friday, February 27, 2009

گل من

"اگر کسی گلی را دوست داشته باشد که تو کرورها و کرورها ستاره فقط يک دانه ازش هست واسه احساس خوشبختی همين قدر بس است که نگاهی به آن همه ستاره بيندازد و با خودش بگويد: «گل من يک جايی ميان آن ستاره‌هاست»"

(شازده کوچولو، آنتوان دو سن‌تگزوپه‌ری)

پ.ن. گل من يک جايی ميان آن ستاره‌هاست...

Tuesday, February 3, 2009

"به خاطر آدم بزرگ‌هاست که من اين جزئيات را در باب اخترکِ ب۶۱۲ برای‌تان نقل می‌کنم يا شماره‌اش را می‌گويم چون که آن‌ها عاشق عدد و رقم‌اند. وقتی با آن‌ها از يک دوست تازه‌تان حرف بزنيد هيچ وقت ازتان درباره‌ی چيزهای اساسی‌اش سوال نمی‌کنند که هيج وقت نمی‌پرسند «آهنگ صداش چه‌طور است؟ چه بازی‌هايی را بيشتر دوست دارد؟ پروانه جمع می‌کند يا نه؟» -می‌پرسند: «چند سالش است؟ چند تا برادر دارد؟ وزنش چه‌قدر است؟ پدرش چه‌قدر حقوق می‌گيرد؟» و تازه بعد از اين سوال‌ها است که خيال می‌کنند طرف را شناخته‌اند.

اگر به آدم بزرگ‌ها بگوييد يک خانه‌ی قشنگ ديدم از آجر قرمز که جلو پنجره‌هاش غرقِ شمعدانی و بامش پر از کبوتر بود محال است بتوانند مجسمش کنند. بايد حتماً به‌شان گفت يک خانه‌ی صد ميليون تومنی ديدم تا صداشان بلند بشود که: -وای چه قشنگ!

يا مثلا اگر به‌شان بگوييد «دليل وجودِ شهريارِ کوچولو اين که تودل‌برو بود و می‌خنديد و دلش يک بره می‌خواست و بره خواستن، خودش بهترين دليل وجود داشتن هر کسی است» شانه بالا می‌اندازند و باتان مثل بچه‌ها رفتار می‌کنند! اما اگر به‌شان بگوييد «سياره‌ای که ازش آمده‌بود اخترک ب۶۱۲ است» بی‌معطلی قبول می‌کنند و ديگر هزار جور چيز ازتان نمی‌پرسند. اين جوری‌اند ديگر. نبايد ازشان دل‌خور شد. بچه‌ها بايد نسبت به آدم بزرگ‌ها گذشت داشته باشند".

 

Friday, January 16, 2009

خواستگاری

فقط فرض کنید که خاتمی دختر دم بخت بود، میخواستن بیان خواستگاریش. میکشت خواستگارو بس که میخواست فکر کنه...