Monday, June 16, 2008

- آدم وقتی یه مدت باکسه بعد بی کس میشه خیلی بده، یا باید کلا بی کس باشه یا کلا باکس...

Saturday, June 14, 2008

سرکاری

سوال: خانم جوان زیبایی بدون نیاز به مترجم به خوبی به زبان فرانسه تکلم میکند. وضعیت هوا چگونه است.

الف: هوا آفتابی است.

ب: هوا ابریست.

ج: ربطی ندارد.

د: خیلی بی ادبی.

Tuesday, June 10, 2008

قصه پسرک و بارون و ابر و قاصدک

پسرک صبح که چشاشو واز کرد، همه جا تاریک تاریک بود. یه نسیم خنکی از پنجره می­زد تو اتاق و جای تیک تیک اعصاب خورد کن ساعتش، شر شر بارون می­ومد. سرشو آورد لب پنجره و یه نیگاهی بیرون رو انداخت. اوه اوه چه بارونی... صد رحمت به شیلنگ... انگاری که سقف آسمون سولاخ شده باشه همین جوری شر و شر بارون بود که میریخت تو سر درختا و ماشینا. همه جام تاریک تاریک، سیاه سیاه...

- پیس، پیس، هی.... هی....

یه دونه از ابرا آروم اومد دم پنجره.

- با منی؟

- ها. چطونه شماها؟ چیه انقده گریه زاری می­کنین؟ این سیاه چیه پوشیدین دلم گرفت...

- هه.. چیزی نیس ... یکی از بچه ­ها داشت از خاطرات سوزناکش میگفت... ماهام دل نازک... این شد که...

- خوب بابا. گریه بسه. امروز من میخوام شاد باشم. شماها که آسمونو سیاه کردین خوب دلم میگیره... آخه امروز تولدشه... تولد اون...

- اون؟

- اون دیگه...

- کدوم؟

- همون دیگه بابا... اون...

ابره هی توی اتاقو سرک کشید، هی نیگا کرد ولی کسی نبود...

- آهان... اون... من چقده خنگ شدم بابا...

- ها... بالاخره یادت اومد...

- بذار ببینم چی­کار می­تونم واست بکنم...

و رفت بالا پیش بقیه ابرا.

پسرک تا دوش بگیره و صبحونه شو بخوره، دیگه ابرا رفته بودن. هوا شده بود هوای بهار... یه آفتاب ملایم بعد بارون... با یه نسیم کوچولو... یه نسیم بهاریِ یه روز بیستم خرداد...

سوار دوچرخه ­ش شد و رفت و رفت. از چاله آب که عکس درخت توش افتاده بود رد شد. از تاب و سرسره و مجسمه دایناسور هم رد شد. از پیرمرد که با نوه ­هاش اومده بود پیاده روی و اون خانومه که داشت به گلای باغچه ­ش میرسید هم. از غازای کانادایی که نشسته بودن کنار رودخونه، از اون زوج میانسال که داشتن قدم میزدن و کیف میکردن تو این هوای خنک بعد بارون، از گلای رنگی رنگی اون باغچه قشنگ سنگیه، از اون آقاهه که داشت تو قایق ماهی میگرفت، از همه اونا رد شد. از همشون رد شد و رسید به اون نیمکت. همون نیمکت وسط گلای دم رودخونه.نشست اونجا یه نفس عمیق گنده کشید. مرغای دریایی رو نیگا کرد و ابرا رو که داشتن از بالای برجای اون ور رودخونه رد می­شدن... نسیم میزد تو صورتش و یه حال خوبی بهش میداد...

- ایول چه ابرای با مرامی جدا...

رفت و یه گوشه ­ای یه دونه قاصدک پیدا کرد که پرهاش از دست اشکای اون همه ابر سیا سوخته غمگین قسر در رفته بود. یه قاصدک ورداشت فوت کرد جای بیست و هفت تا دونه شمع و تو دلش گفت:

- تولدت مبارک... هر جایی که هستی ...

Sunday, June 1, 2008

- سوپ داغ خوردم لبم سوخت....

- خوب؟!

- خوب بوس کن خوب شه...

Thursday, May 29, 2008

اشک ریختم و تو

خندیدی

اشک خواهی ریخت و من...

من نیستم که با انگشت پاک کنم از گونه ات آن اشک...

Friday, May 23, 2008

غیرت

دوستم تو تهران رفته برای ویزای کانادا تست پزشکی بده... (مثل گیس ­طلا بود این جمله هه، نه؟)... پیش همون دکتره که بغل سفارته و همه مریضاش واسه تست سفارت اومدن... نفر جلوییش یه آقا پسر شاخ شمشاد بوده قد بلند و خوش ­تیپ که با مامان ­جان و باباجان و خواهرجان اومده بودن تست بدن... ظاهرا مامان و بابای جناب شازده ­پسر دلشون نیومده غنچه دومتری باغ زندگی ­شونو تنهایی بفرستن دیار کفر درس بخونه و تصمیم گرفتن که اونها هم باهاش بیان و بچه ­شون رو برسونن و برگردن... فکر کنین... تازه این قسمت جالب ماجرا نیستش... جناب دکتر اومده واسه تست مامانه رو معاینه کنه باباهه قاط زده یهو و داد و بیداد و غیرتی بازی و مطب رو ریخته بهم و آخرش زنگ زدن زن دکتر بیاد خانومو معاینه کنه... بعد وسط این هیر و ویری دختر خانواده واسه این دوست ما که یه دختر نیم ­وجبی کوچولوئیه که خودش تنهایی!!! قراره بیاد کانادا تعریف می­کرده که: آخه می­دونین چیه... بابام نظامیه!!!!

Sunday, May 18, 2008

تو

جیگر

قلوه

نفس

شوکولات

من هستی

نتایج یک اپلیکیشن در فیسبوک!

Wednesday, May 14, 2008

Tuesday, May 13, 2008

بهترین نوع خنده اونه که از خنده وا بری تو مبل و پهن بشی و از ته دل قهقهه بزنی... که نتونی جلوشو بگیری... سرخ بشی، سفید بشی... نفستو حبس بکنی... اما نشه... قطع نشه... مثل همین الان من... هی خنده ­های شیطانی از خودت در وکنی.... فکرشو بکن.... نه جون من....

پ.ن. نه جون من.... فکرشو بکن...

Monday, May 12, 2008

امروز شادم... همینجوری الکی الکی...

Thursday, May 8, 2008

- باز رئیس­ جمهور ما می­تونه بره یه دختر بیست و پنج ساله رو بگیره... رئیس­ جمهور شما چی که هیچ کاری نمیتونه بکنه... [کمی مکث]... نه، رئیس­ جمهور شما می­تونه بره چهارتا دختر بیست و پنج ساله بگیره!!!...

خانم ورا می­گوید... آمده است برای خداحافظی... درسش تمام شده و دارد می­رود... دلمان برایش تنگ می­شود... برای آن چهره معصوم و خجالتی با آن لپ ­های همیشه سرخ و گل انداخته...

Monday, May 5, 2008

در برابر همه حماقت‌ها، من سکوت می‌کنم... و این سکوت علامت هرچه باشد علامت رضا نیست...

Sunday, May 4, 2008

"برید... برید... اصلا گرفت که ببره.. " اما این دفعه نه کارد آشپزخونه بود نه خانم عزیزسلطنه... سرطان بود و نفس دوست‌علی... خبرش رو هم نقل کردن و اسمی از دوست‌علی و دایی‌جان نبردن... به همین سادگی...

Friday, May 2, 2008

معیار

کول دیسک هشت گیگی میدونی یعنی چی؟ یعنی یه کول دیسکی که یازده تا فیلم هفتصد مگی در آن واحد توش جا میشه...

تو RCIM نشستیم... خانم مهزاد خانم داره سمینار میده... از این سمینارای خفن که از یه اسلایدشم سر در نمیاری... یه سمینار خفن با 49 اسلاید... 9 نفر از 11 نفر ایرانین... صبح زود ساعت خدانشناس ما رو از خواب پرونده فقط و فقط برای اینکه خودمونو به استاد جان نشون بدیم... منم که چقدر از hardware سر در میارم... خوابم میاد و دارم پست دوزاری می­نویسم... هر از چندگاهی هم سرمو از بالای مونیتور میارم بیرون و به نشانه تصدیق تکون میدم... گلنار داره ادای "اوه من دارم گوش می­کنم" در میاره... یکی هم آنلاین نمیشه چت کنیم... پوکر فیس­بوک هم که نمیدونم چرا کار نمیکنه الان... آخه اینم شد زندگی؟؟...

Monday, April 28, 2008

Like a rolling stone...

How does it feel
How does it feel
To be on your own
With no direction home
Like a complete unknown
Like a rolling stone?

Sunday, April 27, 2008

دیروز رفتیم دوچرخه سواری تو یه پارک طبیعی باحالی همین بغل گوش خودمون که من تا حالا نرفته بودم... درختا دیگه تقریبا سبز شدن. دریاچه داشت و مسیرهای باریک و پیچ وا پیچ که دوچرخه سواری توش بد فاز میده... هوا هم هوای لواسون و اونورا... به به... خلاصه اینکه عالی بود... جای شما خالی... الانم کبابمون رو خوردیم و ولو شدیم تو مبل... اینترنت مفتی تو خونه انقده حال میده... به قول اون گرگ پیر "یه مطلوبیت خوبی داره!"

Saturday, April 26, 2008

واقعا که دود از کنده بلند میشه... اونم چه کنده‌ای... یه ردنک واقعی، با موی سفید و ریش بلند...

Wednesday, April 23, 2008

بی تو

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم... اون دبستانه بود اون گوشه، سر پیچ... خرابش کرده بودن....

Tuesday, April 22, 2008