On ira où tu voudras, quand tu voudras
Et on s'aimera encore, lorsque l'amour sera mort
Toute la vie sera pareille à ce matin
Aux couleurs de l'été indien…
Monday, November 19, 2007
L'été Indien
Sunday, November 18, 2007
Saturday, November 17, 2007
حکایتی از ابراهیم نبوی در روز:
"ملکزادهای را نوکری بود تندخوی و بزغالهای نکتهگوی، و برغاله چنان بودی که هر چه سووال کردی به یک کرت جواب دادی و در هیچ مساله در نماندی، و نوکر به هر کجا برفتی شری موجود گشت و چون بیامد، مردمان را از ملک روی برگشت، تا روزی نوکر خواست به خراسان همی شود، پس ملک زاده بزغاله را پرسید: «با این چه کنم که دائما در سفر است، زین حالت او ملک مرا در خطر است.» بزغاله همی ریش جنبانده و گفت: این چون بماند سخن گوید و در خطر مانی، چون به سفر رود، سخن گوید و در خطر مانی، او را بگوی تا به سفر نرود و سخن نگوید تا ملک با تو ماند و اسب تو گردون را جهاند. تا نوکر بیامده و دیگر نوکران و مخبران سعایت بزغاله نزد او بکردند، پس بزغاله را به بیابان برده کارد بر حلقش بمالید و گفت:
بیت
برغاله مشو کز دو جهان رانده شوی ...... نی گاو بمانی و نه خر خوانده شوی
افسوس که بزغاله شدی حرف زدی ... بزغاله مشو که این چنین مانده شدی
پس نوکران بزغاله همی کشتند و حکم گاوان و گوسالهگان را به جای ایشان نوشتند."
دیالوگ فضایی 3
- وااااااای من این رژه پنگوئنها رو دیدم... خــــــــــــــــیلی خوب بودش... رمانتیک بودش خیلی... ببین، یه چیزی...
- چی؟
- به نظرت من میتونم برم با یه پنگوئن نر دوست بشم؟؟
- ؟!؟؟؟!؟!؟!!!؟؟!؟!
- خیلی جنتلمن بودن آخه!!!!
- ؟!!!!؟!؟!؟؟!؟!!!!؟!؟!؟؟!؟
Wednesday, November 14, 2007
Tuesday, November 13, 2007
آقا هدفون دارین جسارتا؟... بذارین گوشتون...چپ و راستشم درست بذارین... آفرین... بعدش این فایل رو دانلود کنین و گوش کنین... چشماتونم ببندین... همین دیگه...

اَ-فاکین-میزینگ.... آقا ما رسما فر خوردیم... بد جور هم فر خوردیم... همین الان این march of the penguins رو دیدیم... اوه اوه... حیرت آوره... ببینین حتما...
Monday, November 12, 2007

دهات ما با اینکه داهاته، یعنی واقعا خیلی داهاته، باز هم یه چیزایی داره که بعضی وقتا خوبه.... مثلا من خاطرم نمیاد که تو ایران، مثلا تو یه شهر بزرگ و مهمی مثل شیراز، ما جشنواره فیلم داشته باشیم، اما این هفته تو ده دویست و پنجاه هزار نفری ما یه جشنواره فیلم بودش به مدت یه هفته... تصور کن... اون کجا و این کجا... شیراز اصلا با اینجا قابل مقایسه نیست، اما اینجا یه جشنواره فیلم داره که هرساله برگزار میشه به صورت کاملا جدی و منظم... بعضی وقتا وقتی اونجا رو با اینجا مقایسه میکنی میفهمی که مدیریت درست و حسابی چه تاثیری داره... اینکه قدر یه ذره فرهنگ و تاریخ حداکثر دویست سالشون رو میدونن و حفظش میکنن و ازش پول در میارن...
آقا جای شما خالی رفتیم و بالاخره پرسپولیس رو دیدیم به سلامتی... با حضرات ایمان و آرش... تو همین جشنواره مسبوق الذکر... خیلی حال کردم... واقعا خوب ساخته شده بودش... هر چند که از نیمه فیلم به بعد دیگه از اون شوخیا خبری نیست و فضای فیلم خیلی نوارِ نوار میشه، اما خوب واسه این که کتاب اینجوریه... یعنی که این عزیزان مرجان خانم ساتراپی (من قبلا فکر میکردم که مرجانه هستش... اما پریروز فهمیدم که نچ، مرجان درستشه) و برادر ونسون نمیدونم چی چی خود خود کتاب رو فیلم کردن، با کمترین تغییر... و خوب قضیه اینه که کتاب واقعا تلخه... هرچند که یه ذره میخندونه بعضی جاها، اما واقعا تلخه... اگه ندونی که این فیلم واقعا زندگی کسیه که اونو نوشته و کارگردانی کرده، اگه ندونیکه این فیلم خود واقعیته، ممکنه با خودت فکر کنی که چرا از یه جایی یه به بعدش اینجوری ادامه پیدا میکنه... خوب میتونست داستان رو جور دیگه ای ادامه بده که قشنگتر باشه... اما مشکل اینه که ساتراپی داستان نمیگه... بلکه داره اون چیزی که اتفاق افتاده رو تعریف میکنه و جاهای تلخ یا بیمزشم تعریف میکنه... و زیبایی و جذابیت رو فدای بیان حرفاش میکنه... فیلم دقیقا خود کتابه... و جلوه های انیمیشن خوبش به همراه موسیقی خیلی خیلی قشنگش جذابیت و کشش-ش رو بیشتر هم کرده... اون صدای تار وقتی که داره ایران رو ترک میکنه و اون گلای یاس که اول و آخر فیلم میاد و میره...
دوست داشتم که پرسپولیس رو با یه نفر غیر ایرانی ببینم، ببینم که یه نفر که ذهنش مثل ماها بایاس نشده چه نظر و دیدگاهی میتونه داشته باشه نسبت به فضایی که ساتراپی ترسیم میکنه...
خوب دیگه... خلاصه اینکه برید ببینید... اگه هم دهتون جشنواره نداره میتونید حقوق خالق اثر رو بیخیال بشید و برید دانلود کنید ببینید... اگه جایی هم پیدا کردین که میشد دانلود کرد به ما هم بگین...
Wednesday, November 7, 2007
Monday, November 5, 2007
Saturday, November 3, 2007
از سلبریتی تا راهبه
آدم جالبی باید بوده باشه... زیبا و جذاب... و قطعا بسیار دوست داشتنی... با اون اندام... اون رنگ زیبای تنش... اون ظرافت... آدم مهمی بوده شاید... یه سلبریتی...
همه که رختاشونو ریختن، تازه پرده برداشت از چهره... از اون اندام، اون قامت، اون رنگ... سخت بود مقاومت جلوی زبونبازی باد... تو گوش هر کدومشون یه چیزی گفت و خامشون کرد به یه لحظه، به یه آواز... همه که برگاشونو ریختن اون تازه داشت به رخ میکشید همه اون چیزهایی رو که دیگران از دست داده بودن... اما سخته طاقت آوردن جلو زبونبازی باد...
بعضیا میگن که این درختا خودمونیم... خود ما... خود ما آدمها، در زندگی بعد از مرگ... اون، سلبریتی، آدم جالبی باید بوده باشه... زیبا و جذاب و دوست داشتنی... خوش اندام... با اون رنگ زیبای تنش... اون ظرافت... اون دستهاش، اون آغوش که باز کرده تا وسط کوچه... این درختا خودمونیم... خود ما... هر نارونی مادر مهربونی بوده و هرکاج زمخت و سرسختی، راهبهای که هیچ وقت هیچکس ندیده اندامشو، برهنه... هیچ وقت سر نداده به عاشقانه-ی باد...
همه رختاشونو ریختن و حالا فقط اونه که داره عشقبازی میکنه با باد... نیم برهنه... و هنوز زیبا...
Friday, November 2, 2007
Thursday, November 1, 2007
نمیدونم چیه رازش... یه رازی هست بالاخره... آخه واقعا چجوری میشه که یه کتاب رو باز کنی... یه سری نوشته که شونصد سال پیش نوشته شده... یه کسی اونو نوشته که هیچ ایدهای نداشته راجع به تو... بعد اون شعری که میاد واقعا یه ربطی داشته باشه به اون چیزی که تو دل تو هستش... عجیبه... قابل درک نیست... اون فقط یه نوشته-ست... دستتو میچرخونی و یه صفحه رو باز میکنی... یا حتی بدتر... توی یه سایت روی یه لینک کلیک میکنی... بعدش... بنگ... شاید واقعا حافظ این شعرا رو چند بعدی و شلوغ پلوغ گفته... یه جوری که هر چیزی که تو فکرت باشه، بالاخره تو یه بیتی یه چیز مربوط به اون پیدا میشه... یا شایدم این شعرها، این بیتها، این کلمهها همه سفیدن... همه آینه-ن... و ما فقط اون چیزی که دوست داریم رو توش میبینیم... به هر حال بعضی وقتا این "انگ موضوع بودن" فال اون قدر هستش که نمیتونی بذاریش به حساب اینکه شعر چند بعدیه یا تو فقط اون چیزی که میخوای توش میبینی... بعضی وقتا قضیه خیلی فراتر از این حرفاست... نمیدونم چیه، به هرحال دیوان حافظ یه چیزی داره... یه راز... یه جادو... یه چیزی که همیشه منو حیرت زده میکنه...
باز امروز یه فال گرفتم و حافظ مثل همیشه منو میخکوب کرد... همیشه درست میگه... چجوری؟... نمیدونم... هیشکی نمیدونه...
به شعر حافظ شیراز می رقصند و می نازند
سیه چشمان کشمیری و ترکان سمرقندی
ایول.. آقا یه سایتی هستش که میتونی جدیدترین فیلمهای رو پرده رو آنلاین ببینی... آدرسش اینه...
حالشو ببرین...
Monday, October 29, 2007
مونولوگ
آقا بحث کتاب شد... داشتیم با برادر ایمان مضمون و محتویات یکی از کتابهای مورد علاقه یک دوستی رو شبیهسازی میکردیم... آی خندیدیم... آی خندیدیم...
یه سایتی هستش به اسم شلفری که یه مثلا قفسه مجازیه واسه کتابهایی که دوست داری و اونجا میتونی نظرت رو راجع به کتابها بگی و یه همچین چیزایی... تازگی ایمیلهایی رو از دوستام دریافت میکنم با این تیتر:
Do we read the same books?
و من میمونم خجالت زده از اینکه آخرین کتابی که خوندم کی بوده...
پ.ن. نه زیادم دور نبوده انگار... همین اواخر راز داوینچی رو خوندم و یه ذره قبلشم وردی که برهها میخوانند رضا قاسمی رو... یه کم امیدوار شدم...
Thursday, October 25, 2007

1- اصولا ما هر وقت این برادر ایمان را دعوت کردیم که بیاید یک فیلم ببینیم باهم، هنوز به نصفه نرسیده به قاعده جیره یک سالمان فحش و ناسزا نثار خودمان کردهایم که این چه خبط بود که ما کردیم. بس که این برادر ادا اطوار و سر و صدا در میآورد وسط فیلم! حالا اصلا فیلم هیچ چیز ترسناکی هم نداشت ها... والا...
2- توجه کردهاید آدم وقتی یک چیزی، مثلا یک فیلمی، را دارد دم دستش، و هی هم کار پیش می آید برایش، وقتی بعد یک مدت میآید بالاخره این چیز، همان مثلا فیلم، را ببیند، بعد اتفاقا فیلم خیلی خوبی هم بوده باشد، چقدر فحش و بد و بیراه نثار خودش میکند که این همه مدت مشغول انجام چه غلط مبارکی بودی که برای این وقت نداشتی؟؟؟
3- قضیه ما و این مالهالند درایو برادر لینچ هم یک چیزی بود تو همین مایه ها... دو سه سال بود که داشتیمش در آرشیومان در ایران، اینجا هم که آمدیم جزو اولین فیلمها بود که دانلود نمودیم. اما ظاهرا قسمت این بود که با برادران و حضرات آرش و ایمان جلوس بفرمائیم از بهر رویت.
4- اوایل فیلم گمان برمان داشت که آیا واقعا این فیلم برادر لینچ خودمان است یا که نسخه تقلبی به ما انداخته اند دوستان در عالم تورنت. دیالوگها کمی عجیب غریب و شل، فضاها و بازیها تا حدی تصنعی، اتفاقاتی که می افتد برای آن کارگردان و آن برادر عزیز قاتل... همه عجیب و مشکوک... و فقط زمانی همه اینها، این هوشمندی استثنایی برادر دیوید را درک خواهید نمود که قضیه فیلم آمده باشد دستتان... اگر بیاید...
5- اصلا حال نمینمائیم... ما چرا صدای [قلم] همایونیمان اینگونه شده است... یک برنامهای بگذاریم دیگر به عرش کبریای جناب هرمس مارانا سر نزنیم... واگیر دارد علی الظاهر...
6- داشتیم از فیلم میگفتیم... البت که جز این از ما انتظاری نمیرفت... حالا کس دیگری بود نمیدانیم، اما از کارگردان بزرگی چون ما که فیلمهای مطرحی همچون "کانگرجولیشنز الهام!!" را در کارنامه خود دارد انتظاری جز این نبود... کل فیلم این برادران آرش و ایمان هی از خودشان ادای ما داریم توجه میکنیم در آوردند ولی در آخر معلوم شد که هر کسی چند مرده حلاج است... همان شد که نظر همایونی بر آن بود... اصلا هم شانسی نبود... گیریم که تمام مدت هواس ما به آن خوبرویان بوده باشد... این که دلیل نمیشود که... ناگفته پیداست که فیلم فیلم برادر لینچ است... لذا توقع نداشته باشید همه چیز را چون هلو در گلوی شما بنهد... سراسر فیلم یک معماست... در اوج زیبایی و خلق شده در نهایت هوشمندی... حالا نمیگوئیم که خودتان بروید و ببینید... به هر حال خوب دوغ از دوشاب معلوم شد... هرچه باشد ما یک عمری داشتیم خاک صحنه میخوردیم، یک عمری ناشتایی تا شام را پشت میز مونتاژ تناول فرمودهایم... الکی که نمیباشد که...
7- کلا قسمت ما که نشد، ولی شما حتما سعی بفرمائید با یک خانم مهربان صاحب کمالاتی فیلم را مشاهده بفرمائید... تاثیرش بیشتر میشود... اگر هم که خانم مهربان صاحب کمالاتی هستید با یک خانم مهربان صاحب کمالات دیگری فیلم را مشاهده بفرمائید... حالا شما مشاهده بفرمائید، عرض میکنیم خدمتتان...
