Wednesday, July 23, 2008

بالای سرش ایستاده‌ام. دستش روی دسته کشوها می‌لغزد و می‌رود بالا. می‌رود بالا و بالاترین کشو را بازمی‌کند. همان که از همه لاغرتر است. از همان کشوهای بی‌مصرف که بیرون می‌آیند فقط برای اینکه بگویند ما هم هستیم. برای اینکه بگویند می‌توانیم تکان بخوریم؛ که ما را الکی و اشتباهی و به قول آن مرحوم کشکی کتره‌ای اینجا نگذاشته‌اند. همان کشو‌های بی‌مصرفی که هیچی تویشان جا نمی‌شود، مگر اینکه تکه کاغذی آن تو بچسبانی که این چنین روزی چشمت به آن بیفتد...

کشو را باز می‌کند و همزمان همدیگر را نگاه می‌کنیم. یک تکه کاغذ چسبانده روی کشو که دیگر حسابی پاره پوره و مچاله شده. با چند تا جدول؛ «الف» 1- «ر» صفر، «الف» 2- «ر» صفر، «ن» صفر- «ر» 1. نتایج برد و باخت‌هایمان. هر دوتایمان آه می‌کشیم از ته دل. چقدر آن روزها خوب بود. فکر می‌کنی که یک ماه پیش بود یا دست‌بالا دو ماه. اما نگاه که می‌کنی به تقویم می‌بینی که کم‌کم دارد می‌شود دو سال. به همین زودی و دیگر هیچ‌چیز مثل آن روزها نیست...

آلبالوهایی که با هم از باغ چیدیم را مربا کردم‌شان. نه که خیلی کدبانو باشم، نه، آمدم بخورم دیدم دارند کم‌کم خراب می‌شوند. یکی دوتا خوردم دلم نیامد. گفتم همین‌جور که هستند، با همین هسته‌هایشان شکر و آب جوش می‌ریزم سرشان می‌گذارم آنقدر بجوشند تا جان‌شان دربیاید. خرابی‌شان هم اصلا عین خیالم نیست. به کسی نگوئید ولی از مربایی که ثمین داده هم خوشمزه‌تر شده‌اند. به گمانم آلبالوهای ثمین کپک نداشته‌اند. حالا فرناز و لیلا نشسته‌اند توی هال و دارند راجع به دندان‌هایشان و دندانپزشک رفتن فردا صحبت می‌کنند و من دارم مربای هسته‌دار خوشمزه‌ام را می‌ریزم توی شیشه و زیر لب می‌خندم که این دندانپزشک چه حالی می‌کند با مربای با هسته...

Monday, July 21, 2008

با آخرین نفس‌هایم



"اگر به من بگویند: از امروز بیست سال از زندگی تو باقیست، حالا در مدتی كه برایت باقی مانده دوست داری چكار كنی؟ فوری جواب خواهم داد: دو ساعت از شبانه روز را كار و فعالیت می‌كنم و باقی بیست و دو ساعت را دوست دارم رؤیا ببینم، به شرط آنكه بعدا بتوانم رؤیاهایم را به یادبیاورم، زیرا تنها با یادآوری است كه رؤیا جان می‌گیرد.

خواب‌هایم را دوست دارم، حتی اگر كابوس باشند، كه بیشتر وقتها هم هستند. خواب‌هایم انباشته از دردسرهایی‌ست كه برایم آشنا هستند؛ اما این هم هیچ اهمیتی ندارد. این عشق سودایی به رؤیا و كیف خواب دیدن، بدون هیچ اصراری به تعبیر آن، یكی از انگیزه‌های اصلی گرایش من به سوررئالیسم بوده است. فیلم سگ آندلسی، كه بعدا از آن صحبت خواهم كرد، از تلفیق یك خواب من با خواب دالی پدید آمد. من بعدها هم رؤیاهایم را وارد سینما كرده‌ام و همیشه كوشیده‌ام از تعبیر و توضیح آنها، كه در فیلم‌های سینمایی رایج است، خودداری كنم."

با آخرین نفس‌هایم

[خاطرات] لوئیس بونوئل

کتاب را از اینجا هم می‌توانید دانلود کنید